روی مبل راحتی آرام دراز کشیدم و چشمهایم را به سقف خانه دوختم . ترکهای سقف بیشتر از چیزی بود که قبلا تصور کرده بودم . قبل از اجاره خانه ،صاحب خانه گفته بود که تازه خانه را رنگ کرده ، ولی دروغ گفته بود .
پاکت سیگار وینستونم را که مثلا سبکتر از نوع های دیگر است روشن میکنم و کمی بعد سرفه ای کوتاه. سیگار فروش قسم خورده بود که سیگار اصل بهم فروخته ولی دروغ گفته بود.
از بی حوصلگی به تلویزیون پناه می آورم مردی با کت و شلوار قهوه ای رنگ روبروی مجری تلویزیون نشسته است مجری از وضعیت بد و اسفناک کشورهای غربی می گوید و مرد کت و شلوار پوش هم صحبتهای او را تایید می کند و در آخر چیزی درباره اینکه خدا رو شکر که هست می گوید .
حالم از این همه دروغ بهم می خورد و تلویزیون را خاموش می کنم .
گوشی موبایلم را بر می دارم پیامی از طرف دختری که دوستش داشتم برایم آمده است و حالش از من بابت تمام دروغهایی که به او گفته ام بهم خورده است با چاشنی چندین فحش آبدار .
ما در مجموعه ای از دروغها زندگی میکنیم . دروغ می گوییم تا کارمان پیش برود تا جنسی را بفروشیم تا همه چیز را عادی جلوه دهیم و دروغ می گوییم تا کسی را دوست داشته باشیم .
راستش حالم از خودم هم بهم میخورد از تمام دنیا و حتی دختری که دوستش داشتم .
صدای پیامک گوشی می آید و دوباره گوشی را بر می دارم . پیامی است درباره چگونگی پرداخت قبض موبایلم و در آخر پیام نوشته شده است "هیچکس تنها نیست همراه اول " . به خودم نگاهی میکنم به دور اطرافم و به تمام پیامهایی که داده بودم به عکسها و به در و دیوار خانه ام . دروغ گفته بود من خیلی تنها بودم ...
.......ما را در سایت .... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 96